پيام
+
يك روزيك فقيري نالان وغمگين ازخرابه اي ردمي شدوكيسه اي كه كمي گندم درآن بودبردوش خودمي كشيدتابه كودكانش برساندوناني ازآن درست كنندشب راسيربخوابند.
هادي قمي
91/3/28
آموزه هاي زندگي
درراه باخود زمزمه كنان مي گفت:خدايااين گره رااززندگي من باز كن.همچنان كه اين دعارازيرلب مي گذراند ناگهان گره كيسه اش بازشد وتمام گندم هايش برروي زمين ودرون سسنگ وسوخال هاي خرابه ريخت
آموزه هاي زندگي
عصباني شد وبه خداگفت:خدايا من گفتم گره ام زندگي رابازكن نه گره گره كيسه ام راوباعصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم ازلاي سنگ هاشدكه ناگهان چشمش به كيسه اي پرازطلاافتاد.همانجابرزمين افتاد وبه درگاه خداسجده كردوازخدابه خاطرقضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
هادي قمي
به به
برای مشاهده پیام های بیشتر لطفا وارد شوید